مینویسم برای یاسمنم
خاطرات یاسمن خاله
 
 
۱۳٩٢/۱٢/۱۸ :: ٤:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

چند شب پیش یاسمن اینا میزبان دوستای بابایی و خانماشون بودن و حسسابی به یاسمن خوش گذشت. کلی هم با نرگس جون و مینا جون (خانمای عموها!) بازی کرد. برده بودشون تو اتاق خودش و به ما هم گفته بود لطفا مزاحمشون نشیم!تعجب

بعد از شام من مدت زیادی تو آشپزخونه مشغول بودم. یاسمن هم که کلا تو اتاقش بود ولی بعد از رفتن مهمونا از حرفاش متوجه شدیم که کاملا حواسش به همه جا بوده چون به من گفت:

خاله مهمونا دو دیقه اومده بودن خودت رو ببینن ولی شما که همه ش تو آشپزخونه بودی!!!خندهخندهخنده



موضوع مطلب : یاسمن / شیرین زبونی / خاله


۱۳٩٢/۱٢/٤ :: ٤:٤٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

یاسمن به شدت پرسپولیسی شده! البته تو خونه ی ما اینجور بحثا زیاد نیست. تو مهد یاد گرفته. یکی از پسرای مهدشون استقلالیه بقیه بچه ها همه پرسپولیسین! شعرایی هم واسه تضعیف روحیه ی همدیگه میخونن!

همین جمعه که پرسپولیس با صبا بازی داشت و سه یک برد یاسمن چه پزی میداد و میگفت: خاله فکر کن پرسپولیس سسسسه باااااااااار برد!!! یعنی استقلال سه بار باخت!!!خنده

بعدم شروع کرده بود به خوندن همون شعراش علیه استقلال که اکثرشون رو نیلوفر مهدشون یادش داده!



موضوع مطلب : یاسمن / شیرین زبونی / شیطنت


۱۳٩٢/۱٢/٤ :: ٤:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

یاسمن داشت میگفت خاله من دوست دارم یه خواهر کوچولو هم داشته باشم. حرف تازه ای نبود. نمیخواستم باش بحث کنم. گفتم خاله جون همه ش یه خواهر؟ بیشتر نه؟ چهار پنج تا بهتر نیست؟

گفت: بله خاله؟! مگه بچه جوجه رنگیه که میگی چهار پنج تا؟ همون یه دونه ش کافیه!!!!تعجب

من که قانع شدم!نیشخند

 



موضوع مطلب : یاسمن / خاله / شیرین زبونی


۱۳٩٢/۱٢/٤ :: ٤:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

یاسمن در حالی که ام پی تری پلیر منو برداشته بود و داشت هدفوناش رو تو گوشش جا میداد گفت:

خاله آهنگای شما همه ش همینه. همه شون دارن میگن من خوبم تو بدی! من که اینهمه عاشق تو ام پس تو چرا با من نیستی؟!!!!!!!!تعجبقهقههقهقههقهقههتعجب 

واقعا هم آهنگای جدید همینو میگن که یاسمن تو دو جمله خلاصه کرد. خاله قربون اون دقتت.بغل

 

 



موضوع مطلب : یاسمن / شیرین زبونی / خاله / شیطنت


۱۳٩٢/۱٢/٤ :: ٤:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

سلام به همه ی دوستای خوبم. یه 80 روزی میشه وبلاگم رو آپ نکرده م. راستش این روزا اصلا فرصتی برای اینکار نداشتم. اصلا میخواستم وبم رو تعطیل کنم. اما بهتر که اینکارو نکردم. چون ممکنه یه وقتایی مثل همین الان فرصتی پیش بیاد که بازم آپ کنم.

یاسمنمون از همونی هم که بود خیلی شیرینتر و بامزه تر و باادب تر و باهوش تر و عاقل تر و فهمیده تر و خانم تر شده. همه ی کاراش بیسته. رفتاراش مثال زدنیه. عقل و شعورش که دیگه حرف نداره. آدم از بودن کنارش سیر نمیشه. شبایی که پیشش باشم انقدر بغلش میکنم میبوسمش میگم خاله آخه من چطوری ازت جدا بشم فردا برم سر کارم؟ میای با من؟ میگه خاله فردا باله دارم نمیتونم بیام. یا مثلا فلان کارو دارم. اما پس فردا حتما باهات میام. میگم من فردا رو چکار کنم؟ میگه میتونی یه فیلم ازم بگیری که بگم خاله مهرنوش جون خیلی دوست دارم و بعد تو سر کارت هی نگاش کنی.

خیلی عزیز دله. خیلی دوست داشتنیه ماشالا. خدا حفظش کنه برای مامان و باباش و همه ی ماها.

نمیدونم چرا همین جوری یهوی تصمیم گرفتم تو وبلاگش اینارو بنویسم!



موضوع مطلب : یاسمن / خاله / وبلاگ / مهربونی


۱۳٩٢/٩/۱۳ :: ٤:٠٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

دیروز عصر به یاسمن زنگ زدم تازه از مهد اومده بود. گفت  خاله خیلی خسته م. نمیتونم با هیچکس صحبت کنم. انننقدر امروز تو مهد حرف زده م باتریم داره تموم میشه. الان دیگه آخراشه!!!خنده

انگار مجبوره انقدر حرف بزنه.متفکر واقعا هم وقتی از مهد میاد لاو باتری لاو باتریه اما یه مدت که میگذره دوباره شارژ میشه!چشمک



موضوع مطلب : یاسمن / خاله / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/۱۳ :: ٢:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

دوست خوب وبلاگیم "مطهره جون" یه پست خیلی زیبا برام گذاشته.مژه واقعا ازش ممنونم.قلب دوست داشتم اینجا هم لینکش کنم که همیشه داشته باشمش.لبخند

http://komeylbaba.niniweblog.com/post242.php



موضوع مطلب : وبلاگ / خاله


۱۳٩٢/٩/۱۱ :: ٤:٠٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

یاسمن میگفت  خاله نمیدونی جدیدا چققدر درس دارم چققدر مشق دارم!تعجب از صبح که بیدار میشم یا دارم درس میخونم یا مشق مینویسم تا شب!متفکر تازه شبم که همه خوابن باز من بیدارم دارم مشق مینویسم!تعجب خسته شده م از بس درس خونده م!متفکر تو مهد رو چرا نمیگی خاله؟! وسط مامان بازی من و موژان خاله صدامون میزنه میگه خاله ها بیاید بریم درس بخونیم!دروغگو همه ش درس! همه ش درس! من که اصلا دوست ندارم اما فقط به خاطر خاله شادی (مربیش) درس میخونم!متفکر

نمیدونم والا! یاسمن نوشتنی که اصلا نداره. کارای دیگه م تو خونه نداره فقط تو مهد یه ساعتی کارایی غیر از بازی انجام میدن. اما اینطوری میگفت!تعجب بش گفتم خاله الان چی؟ الانم درس داری؟ میخوای بری بخونی؟ میگفت  نه خاله تا شما نیومده بودی همه ش درس خوندم. الان دیگه وقت بازیه!خنده



موضوع مطلب : یاسمن / خاله / مهد کودک / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/۱۱ :: ۳:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

پنج شنبه رفته بودیم هفت حوض مثلا یه کم خرید کنیم. اونجا یه خانمی با دو تا سگ خیلی بامزه و دوست داشتنی چند بار از کنارمون رد شدن و این شد که یاسمن از همون موقع سوزنش گیر کرد که من سگ میخوام!!!متفکر و این دفه تو بمیریش از اون تو بمیریای قبلی نبود!نیشخند با مامانی هم قهر کرده بود که چرا اجازه نمیده سگ بخره! البته حین قهر هم همچنان سخنرانیش پابرجا بود!مژه

خلاصه فرداش مامانی و بابایی به این توافق رسیدن که چون یاسمن از وقتی خرگوشش مرده واقعا دلش یه حیوون خونگی میخواد و حق هم داره چون خیلی تنهاس, براش فنچ بگیرن.متفکر



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : یاسمن / عکس / حیوون / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/٩ :: ۳:٢۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

تا بابایی دست برد به کنترل که تلویزیون رو روشن کنه یاسمن گفت:

بابایی اخبار روشن نکنی ها!تعجب من میخوام برنامه ببینم!سوال اخبار همیشه هست ولی برنامه اصلا!!!متفکر

بعدم همچنان به سخنرانیش ادامه میداد:  اخبار همیشه تو تلویزیون هست!متفکر هم ش اخبار اخبار!قهر ولی سی دی اگه خراب بشه یا خشی بشه یا بشکنه, دیگه نیست!!!خنده پرشین تون هم اگه سیمش قطع بشه دیگه نیست ولی اخبار چرا! همیشه هست!تعجب

به نظر شما چی میشه گفت به این دختر؟!متفکر



موضوع مطلب : یاسمن / بابایی / شیطنت / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/٩ :: ۳:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

یه پشه اومده بود تو خونه و یاسمن رو کلافه کرده بود! پرسید خاله چرا این پشه هه همه ش میاد سمت من؟سوال  گفتم از بس که دوست داشتنی هستی حتی پشه هام میان سمتت.

گفت:  خاله پشه که آدم نیست! دوست داشتنیمو نمیفهمه که!سوال

گفتم دیگه ببین چیه که اینم فهمیده!

یه بار دیگه که رفت سراغش گفت:  اه! خاله! این همه ش میاد پیشم! دوست داشتنیمو کم میکنم ها!!!خنده ولی آخه هرچقدرم سعی میکنم کمش کنم نمیشه که!!!خنده



موضوع مطلب : یاسمن / خاله / شیطنت / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/٩ :: ۳:۱٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

رفته بودم پیش یاسمن که تنها نباشه و مامان و باباش برن به کار بیرونشون برسن. لازم بود حتما یه سر برم سوپری چیزی بگیرم ولی یاسمن نمیذاشت! اصلا حاضر نمیشه حتی یه لحظه هم تو خونه تنها بمونه. با خودمم نمیتونستم ببرمش چون کلید نداشتیم و باید میموند خونه درو برای من باز میکرد اما هر کاری میکردم نمیذاشت برم! واقعا هم یاسمن وقتی چیزی رو نخواد امکان نداره بذاره اون قضیه اتفاق بیفته!خنثی آخرش دیگه به اجبار منصرف شدم و از خیر خرید گذشتم. ولی چون خیلی زیاد به یاسمن گفته بودم, خودم هم عذاب وجدان داشتم و گفتم بذار فکر نکنه ترسوه بش گفتم خاله جون امشب خیلی لوس لوسی خاله شده بودی که نمیذاشتی خاله حتی یه لحظه ازت جدا بشه.بغل

گفت:  نه خاله لوس نشده بودم! میترسیدم شما بری!تعجب

گفتم ترس چیه خاله جون؟ دختر به این شجاعی! فقط دوست داشتی پیش خاله باشی.متفکر

این دفه با یه حالتی که بگه مگه من بچه م گولم میزنی برگشت گفت:  خاله! من خودم راز خودمو بهتر میدونم! مییییی تر.... سییییییی دم! همین!تعجبخنده



موضوع مطلب : یاسمن / خاله / شیطنت / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/٦ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

یاسمن یه کفش رو فرشی خرگوشی جدید خریده بود پاش کرده بود که رفتم خونه شون.

گفت  خاله دوست داشتم تیپ بزنم بیای خونه مون ببینی سورپرایز شی!بغل

 



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : یاسمن / خاله / مهربونی / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/٦ :: ٧:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

داشتم به یاسمن غذا میدادم گفت  خاله برام آب هم میاری؟ خواستم بگم خاله میشه خودت بیاری که انگار خودش فکرمو خوند گفت وای خاله اون شعر یادم رفته بود!متفکر

گفتم چه شعری خاله جون؟ گفت:  اون که میگفت هرکسی کار خودش, بار خودش, آتیش به انبار خودش!تعجب

بعدم خودش بلافاصله پاشد رفت آب آورد و خورد!خنده



موضوع مطلب : یاسمن / خاله / هوش / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/٦ :: ٧:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

یاسمن گوشیم رو ازم گرفته بود بازی کنه. همچین مدتی رفته بود توش و غرق شده بود گفتم حتما داره خرابکاری میکنه!

گفتم یاسمن جان داری چکار میکنی؟ یه وقت شماره نگیری خاله! گفت نه خاله شماره نمیگیرم! تو اپلیکیشنم! دارم میگردم ببینم چه بازیایی داری!تعجب

بعدم یه نقاشی کشیده آورده میگه خاله یه نقاشی کشیدم تقدیم به شما برات سیوشم کرده م!تعجب

والا ما بچه بودیم تلفنمونم که گوشیش به سیم هم وصل بود زنگ میخورد نمیتونستیم جواب بدیم! یه مدت طولانی هم طول کشید تا یاد بگیریم دهنیش رو در گوشمون نذاریم!متفکر



موضوع مطلب : یاسمن / خاله / هوش / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/٥ :: ٢:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

جریان این همسترا برمیگرده به آخر هفته ای که یاسی اینا اثاث کشی داشتن (بیست و سه و چهار آبان) و یاسمن پیش من بود و من برای اینکه سرش رو گرم کرده باشم چند بار بردمش یه مغازه ی حیوون و پرنده فروشی که از قضا این همسترام اونجا بودن و یاسمن از اون موقع یه دل که نه, صد هزار دل عاشقشون شده!متفکر



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : یاسمن / شیرین زبونی / شیطنت / حیوون


۱۳٩٢/٩/۳ :: ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

این نقاشی رو یاسمن کشیده. یه زن و شوهرن که خانمه حاضر شده و یه پاپیون بزرگم به موهاش زده که بره عروسی ولی آقاهه نمیره چون به عروسی دعوت نشده!!!متفکر



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : یاسمن / شیرین زبونی / نقاشی


۱۳٩٢/٩/۳ :: ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

یاسمن یه سری سوال داره که معمولا جهت آشنایی بیشتر از دیگران میپرسه و هرکی هرچی جواب بده کامل یادش میمونه طوری که اگه دفه بعد اون طرف جوابش رو عوض کنه حالا میخواد یه سال بعد باشه (!) مچش رو میگیره!نیشخند چون به جواب دیگران اهمیت میده و همیشه یادش میمونه.

سوالاش در مورد علایق دیگرانه که میپرسه از بین مثلا رنگا طرف کدوم رنگو بیشتر دوست داره. خودشم یه سری جواب برای سوالاش داره که همیشه ی خدا ثابتن.بغل



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : یاسمن / خاله / شیرین زبونی


۱۳٩٢/٩/۳ :: ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : خاله مهرنوش

یاسمن یه شعر فی البداهه درست کرد:

       بیا دکتر سمیرا بازی             آرمی که نیست با نازی

بچه که بود همیشه دکتر سمیرا بازی میکردیم. مثلا آرمیتا مریض میشد میبردیمش پیش دکتر سمیرا. یاسمن سه سالشم نشده بود! یه شماره ی الکی هم برای دکتر سمیرا میگفت و خیلی جالب بود که همیییشه همون شماره رو میگفت: 22802725 !

آرمی کهنه شده بود انداختنش دور. حالا یاد بچگیاش افتاده بود میگفت با نازی دکتر سمیرا بازی کنیم!!!بغل

بعدا نوشت: یه خواهر دو قلو برای نازیش پیدا کرده اسمش رو گذاشته فازی!قهقهه

دیروزم میگفت (دو هفته ای بعد از این پست):

       بیا دکتر سمیرا بازی              هم با نازی هم فازی



موضوع مطلب : یاسمن / شعر / هوش / شیرین زبونی


درباره وبلاگ
خاله مهرنوش

سوم اردیبهشت 88 ساعت 6 صبح بود که خدا یه فرشته کوچولو به ما هدیه کرد و من شدم خاله مهرنوش. یاسمن عزیزم سه سال و نه ماهه بود که تصمیم گرفتم براش یه وبلاگ درست کنم....
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed